عنصر اول  

 

عنصر اول
Monday, June 12, 2006

٭
سلام و خداحافظ

این وبلاگ رو خیلی دوست دارم...حتی گاهی بیشتر از دفتر خاطراتم
اما نوشتن در جایی ک ههمراه با محدودیت باشه رو نمیتونم تحمل کنم
اینجا آدمها من رو با کوچکترین حرفی که نوشته میشه قضاوت می کنن و من مجبورم که هر روز کمتر و محدودتر بنویسم
خونه جدید آماده شده ممنونم
اگر کسی هنوز هم مایل به خوندون نوشته های من هست لطفا با دادن یک ایمیل به آدرس azi_afifi@yahoo.com آدرس جدید رو بگیره
با تشکر
آزاده

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Thursday, April 20, 2006

٭
دارم آهنگهای فرمان فتحعلیخان رو گوش میدم
از سبک خوندنش خوشم میاد

چند روز هست که هوا آفتابی شده...که در طول دو ماه گذشته بی سابقه بوده
تقریبا یادمون رفته بود روز افتابی چجوریه ..هر روز بارون و ابر و حتی من عاشق بارون رو هم خسته کرده بود...تازه میفهمیدم که اروپایی ها چرا اینقدر همیشه دلخور و دیپرس هستن

تا تموم شدن این ترم نزدیک به چهار هفته باقی مونده ...البته این چند هفته خیلی پرکار خواهد بود


خب...داشتم فکر میکردم که از این وبلاگ نقلل مکان کنم
جای دیگه بنویسم....دیگه از این مدل تکراری نوشتن خسته شدم...دوست دارم تغییر جا بدم...جایی که ناشناس بنویسم
از طرفی این خونه قدیمی رو که الان پنج ساله توش مینویسم رو دوست دارم
ولی خب اگر قرار باشه اینجا هم نشه هر حرفی رو زد دیگه فایده این بلاگ بازی ها چیه؟
بعد کم کم میشه آرشیوم رو منتقل کرد به جای جدید

حالا فعلا در مرحله تصمیم گیری هستم
اگر کسی ایده ایی داره بگه لطفا


فعلا

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Wednesday, March 22, 2006

٭
بازم یک عید دیگه اومد
سال 85 ....بهار امسال ما هنوز مثل زمستون میمونه هوا بارونی و سرده و شبها هنوز از دهن بخار میاد بیرون
شکوفه ها تک و توک باز شدن اما عیدهای ایران و کجا و عیدهای اینجا کجا


اما بازهم خوبیش به این بود که تعطیلات بهار واسه من مصادف شد با ایام عید


میدونید چند وقته دستی به این وبلاگ نکشیدم؟
وقتی مدتی نمینویسی دیگه نوشتن برات سخت میشه...فکر میکنی که دیگه خواننده های وبلاگت رو از دست دادی
اما خیال دارم که بخودم جرات بدم و بازم بنویسم...
میخوام یک بیوگرافی از خودم اینجا بذارم اگر کسی میدونه چجور میشه این کارو کرد لطفا کمکم کنه

فکر کنم بهترین خبر سال جدید برای من آزاد شدن گنجی بود...دقت به عکس هاش که میکنم حالا جدا از این همه کمبود وزن اما چقدر حس افتخار داره...بر عکس چهره شکسته و نحیف اما بنظر من خیلی هم امید وار و با قدرت بنظر میرسه
بعضی ها به جایی توی زندگی میرسند که میگن نهایتا جسممون از بین میره اما راهمون نه ...این خیلی مهمه.

این آلبوم جدید شادمهر عقیلی رو شنیدید؟ پاپ کرن

روشن ترین ستاره ام میخواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم میدانمت می دانمت

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Saturday, March 04, 2006

٭
Hello again....

Missed here a lot, it will be updated pretty soon.

Azadeh

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Saturday, January 21, 2006

٭
امشب کنسرت ابی هست در سنفرانسیسکو
من هم که نمیرم...چون راستش زورم میاد شصت دلار ناقابل رو بدم برای کنسرتی که باید بنشینی و ببینی ضمن اینکه حوصله هم ندارم که جای شلوغ برم
بگذریم
دیروز هوس غذای مکزیکی کرده بودم و تصمیم داشتم برم یک دل سیر غذای تند و تیز بخورم
شال و کلاه کردم و رفتم رستورات چیلیز سنتانا رو که دیدم بععععله...رستوران آتیش گرفته و تمام اهالی اون منطقه رو فرستادن بیرون از خونه و پارکینگ و رستوران...و نزدیک به ده تا ماشین پلیس و آتشنشانی و آمبولانس اونجا هستن و کل خیابون رو بستند
پیش خودم فکر کردم اگر یخورده زودتر گرسنه شده بودم بجای غذای تند و تیز یک آتیش بازی جانانه نصیبم شده بود
توی همین فکر و خیال برگشتم بسمت ماشینم که متوجه شدم کاپوت ماشین نیمه بازه؟!
راستش یاد نداشتم که من بازش کرده باشم و یهو این فکر بسرم زد که نکنه کسی توی ماشینم بمب گذاشته باشه و عین این فیلمها تا استارت بزنم خودم و ماشین و کل پارکینگ بره روی هوا؟؟
تازه با این اخباری هم که از تلویزیونها میشنویم که امکان حمله تروریستی به آمریکا هست و مرتب به مردم هشدار میدن که اگر چیز مشکوکی دیدید حتما به پلیس خبر بدهید ترسم دوبرابر شد و دیگه مطمین بودم که توی ماشینم بمب گذاری کردن
خلاصه کم کم داشتم به پلیس زنگ میزدم که یهو یادم افتاد دو روز پیش پدرم با ماشین من بیرون بوده و حدس زدم شاید مثلا خواسته روغن ماشینم رو چک کنه و یادش رفته که در کاپوت رو ببنده
خلاصه بعد از زنگ زدن به پدر گرامی و فهمیدن اینکه بعله حدسم درست بوده
با خیال هنوز نه چندان راحت ماشین رو روشن کردم و خوب هیچ اتفاقی نیافتاد و همون موقع احساس کردم امان از دست این فیلمهای اکشن و این شبکه های خبری که نمیذارند آب خوش از گلوت بره پایین و هی باید هر جا که میری بترسی مبادا اتفاقی برات بیافته:)
به هر حال هر دو قضیه آتش سوزی و بمب گذاری بخیر گذشت

.

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Saturday, January 14, 2006

٭
خب حالا که همه برای مراسم سالانه برف بازی و اسکی و البته در کنارش پارتی کردن به تاهو رفته اند و من هم طبق معمول در آخرین لحظه متوجه شدم که مهمان برامون میاد و نمیشه برم از سر ناچاری مجبورم هی وبلاگم رو آپدیت کنم
دقیقا این سومین سالیه که بدلایل مختلف مجبور به انصراف از این سفر زیارتی و سیاحتی میشم که حتما بقول بزرگتر ها حکمتی در کار است و نابرده رنج گنج میسر نمیشود (ربطش نمیدونم چی بود)
به هر حال یکی از دوستهای آمریکایی مقاله ایی رو برام فرستاده بود که بخونم که راجع به خبرنگاری هستش که بتازگی به ایران رفته و ریپورتی بهمراه چند ویدیو و آلبوم عکس آنلاین گذاشته و وضع ایران رو بزبان خودش تعریف کرده
که البته من با بعضی از اونها هم عقیده نبودم و نمیشه یک کشور رو در سفر کوتاهی شناخت اما از طرفی همچین کسانی رو تقدیر میکنم که حداقل اطلاعات صحیح تری به مردم غیر ایرانی و کسانی که فکر میکنند ایران فقط کشور نفت و سلاح اتمی هست و بس ارایه میدن
خلاصه مطلب اینکه اگر حوصله مقاله انگلیسی زبان رو دارید سری به این سایت بزنید.

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


Saturday, January 07, 2006

٭
قبول کنید که ورزش به کل روحیه آدم رو عوض میکنه
ولی بعد از یک مدت ورزش نکردن بعد که میخوای شروع کنی تا یک ذره میدوی به حال غش میافتی
نفس تنگی میگیری تمام بدنت میگیره و از خودت خجالت میکشی
البته من هیچ وقت دونده خوبی نبودم ترجیح میدم یک کوه رو بالا برم و برگردم تا اینکه بخوام بدوم
یا حتی بندازنم توی یک استخر و بگن شنا کن ساعتها میتونم دست و پا بزنم
به هر حال این روند باید ادامه پیدا کنه تا همه چیز برگرده سر جای اولش و ورزش کردن اینقدری سخت و طاقت فرسا نباشه
با اجازه

               


.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.


صفحه اصلی

آرشيو

فرستادن نظرات

Bravenet.com

 
[Powered by Blogger]